تبلیغات
دکلمه - دکلمه های کوتاه
تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 09:19 ب.ظ | نویسنده : سهراب چوبداری

"شعر ناتمام"

نه او با من

نه من با او

نه او با من نهاد عهدی، نه من با او

نه ماه از روزن ابری بروی بركه ای تابید

نه مار بازویی بر پیكری پیچید

 

شبی غمگین

دلی تنها

لبی خاموش

نه شعری بر لبانم بود

نه نامی بر زبانم بود

در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه

بامیدی كه نومیدیش پایان بود

سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم

و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم

 

نه كس با من

نه من با كس

سر یاری

نه مهتابی

نه دلداری

و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم

سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم

نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشكست

و شعر ناتمامی خواند

بیا با من

از آن شب در تمام شهر می گویند

...
او با تو ؟

ولی من خوب می دانم

 

"خسته‌ام"

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام

    من همه تن انا اللحقم ،‌ كجاست دار ، خسته ام

در همه جای این زمین ، همنفسم كسی نبود

    زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام

 

كشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب

    از آن خطی كه او نوشت به یادگار خسته ام

        در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام

            هم از خزان تكیده ام ، هم از بهار خسته ام

 

به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلك

    بس است تكرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام

        دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا

            من از عذاب كوه بغض ، به كوله بار خسته ام

 

همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار

    از آنكه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام

        به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال

            من از تبار حسرتم كه از تبار خسته ام



  • پاپو مارکت
  • گیره
  • کارت شارژ همراه اول